سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
....
همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه
تجربه و خاطره و گذر عمر...
در شبی زیبا و بیاد ماندنی ، با تو آشنا شدم . یک آشنائی عجیب و شگفت انگیز .
و این آشنائی منجر شد به یک دوستی عمیق و ژرف .
گذشت زمان ما را بیشتر و بیشتر بهم نزدیک کرد .
تو عزیز من شدی و من عزیز تو . تو دوست مهربان من شدی و من دوست خوب تو .
تو معبود من شدی و من عبادتگر تو . تو مطلوب من شدی و من ، همه طالب تو .
من در کلام تو سحر و معجزه را یافتم و تو در کلام من عشق و محبت را .
من در حضور تو سرسبزی بهار رایافتم و تو در حضور من زیبائی پائیز را .
من با تو آرامش را تجربه کردم و تو با من هجرت از تنهائی را .
مدتی بدین سان گذشت و دست تقدیر ما را در تقابل با هم قرار داد . و از هم جدا شدیم .
اما فقط حضورا جدا شدیم .
بر لبانمان مهر سکوت . چشمهایمان در جستجوی هم . اندیشه مان بهم نزدیک .
و دلهایمان بی قرار هم .
من تو را می جستم . راست بگو ، آیا تو هم در جستجوی من بودی ؟
تا اینکه رویائی مرا به تو رساند . و باز من بودم و تو .
تو بودی و یک دنیا مهر و عطوفت . و من بودم و دنیائی عشق و علاقه .
تو بودی و دریا دریا صداقت . من بودم و آسمون آسمون بی قراری .
تو بودی ، همه شادی و شعف . من بودم ، همه شور و شوق .
تولد مجدد دوستی مان ، ما را بیش از گذشته بهم نزدیک کرد .
یک دوستی قشنگ و جذاب . یک دوستی ، خالی از ریب و ریا . یک دوستی پر از من و تو .
و باز مدتی بعد فصل خزان جدائی فرا رسید . چه فصل غم انگیزی .
پر از هجران . پر از تنهائی . پر از فراغ . و پر از دوری تو .
برایت نوشتم . نوشتم و نوشتم . از احساسات پاکم ، که از قلبم ریشه می گرفت .
از مهر و محبتی که از تو در وجودم جریان داشت .
از صفا و صمیمیتی که با تو معنا می یافت . از دلپذیری و دلنشینی کلام زیبایت .
و از تو و خاطرات شیرین با تو بودن .
و از تو که برایم عزیزترین و مهربان ترین و دوست داشتنی ترین شده بودی .
با تو گفتم که :
تو برایم حرمتی هستی در سر حد مرزهای امکان .
برايت از احساسم نوشتم از اين كه حس كردم نباشم خوشبختتري...
و رفتم... رفتم و رفتي...
رفتم و داغون شدم...
رفتم و تو چيزي نگفتي...
ولي بعد مدتي يه حسي بهم گفت كه بيتاب مني...
نتونستم ببينيم نخواستم غرورتو بخاطرم بشكني..
در نهایت با خود اندیشه کردم :تمام شد . فصل جدائی تمام شد . و واقعا هم تمام شد .
این بار دوستی ما رنگ تازه تری بخود گرفت .
دوباره همقسم شديم...

پس از گذشت مدتهای مدید از آشنائی اولیه ، صدای ملکوتیت در گوشم طنین افکن شد .
و شادی مضاعفی را تجربه کردم . و حضوری پیوسته تر و مداوم تر را
این آشنائی تجربه ای بود از فراز و نشیب . ادراکی از اوج و فرود . و احساسی از جدائی
و بهم پیوستن .
با اینکه این بار فصل جدائی از هر زمان سریعتر فرا رسیده بود . اما هجرت از خزان جدائی به سبزینگی ودوباره با هم بودن نیز سریع فرا رسید .
عزیز ترین عزیز زندگیم .
هجرت از هم به سوی تنهائی را بسیار تجربه کردیم . اما دیگر بس است .
هم صدا . هم آوا . هم نوا . یکدل و یکرنگ ، بکوشیم تا دیگر فصل هجران را راهی به حریم دل آشنائی ما نباشد .
بکوشیم تا بتمامی همدیگر را درک کنیم . تلاش کنیم تا گذشت را در وجودمان بپرورانیم .
سعی کنیم تا حس بودن و ماندن را نه برای خود ، که برای هم تقویت کنیم .
و در انتهای هر دیدار و گفتگو ، فقط به امید دیدار بر لبانمان جاری شود .
بخواهیم که همواره بگوئیم : هستم . می مانم . ادامه میدهم و خواهم ماند .
من و تو بر انجام این کار ، قادریم و توانا .
فقط باید فعل خواستن را صرف کنیم .
می دانم که تو نیز با من همکلام خواهی شد .
به اميد ديدار
می خواستم بنويسم اين دوستی است اما ديدم از اين بالا تر است
می خواستم بنويسم اين احساس است اما ديدم از اين بالا تر است
می خواستم بنويسم اين اتفاق است اما ديدم از اين بالا تر است
می خواستم بنويسم اين خاطره است اما ديدم از اين بالا تر است
پس می نويسم اين يك يادگاری است
كه مرا ياد دوستی با احساس كه با اتفاقی ساده دارای خاطراتی مشترك شده ايم می اندازد
اين يك آغاز آغاز يك تولد تولد يك خاطره و
تنها چيزی كه از ما می ماند خاطره است
خاطره ای كه با آن زندگی كرده ايم و در قاب خالی دلمان به آن جا داده ايم
خاطره ای كه يادگار می ماند......
