چشمهایت را به خاطر می سپارم و قدم در راه فراموشی می گذارم
تا شاید خاطرات تلخ و شیرین با تو بودن را
در کوچه پس کوچه های ذهن همیشه خسته ام گم کنم....!!!
صدایت را بر لوح وجودم حک می کنم و تنها به راه می افتم
تا شاید در واپسین لحظات دیدار دوباره در نگاه بی قرارت غرق شوم..!!
قدم در راه می گذارم و به راه می افتم
تنهای تنها....
خسته از بی کسی....
و غمگین از نبودن تو که حالا برای وجود بی وجودم عادت شده است...!!
سایه ها را دنبال می کنم....
با تاریکی همراه می شوم و باز می روم...
تا در فراسوی افق های بی کران به خود برسم...
به خودی که هرگز نبوده ام
و منی که هرگز نداشته ام...!!!
عشقت را به باد می سپارم و در راه سفری بی مقصد گام بر می دارم...
سفری برای فرار از سکوت...ولی به کجا...؟؟!!
نمی دانم٫شاید به جایی که أوازهای خاموشی در أن به گوش نرسد...
به جایی که بارانش ارمغان سکوت نیاورد....
به جایی فراسوی زمان و ماورای مکان...
به جایی که فقط من باشم و خاطراتت:
با کارهای ناکرده و سخنان ناگفته....
و به راستی أیا این منم؟؟؟
منی که روزی در أرزوی آشتی دادن ماه و خورشید بودم...
منی که می خواستم جهان را با عشق دگرگون کنم...
أیا من همانم که سخن از بی وفایی پرپرم می کرد و حالا می گریزم؟؟!!
نه.....نمی توان باور کرد...هرگز...!
من خود را گم کردم.....
پیش از أن که حتی قصد سفر کنم خود را در أغوش تو گم کردم...!!
و حالا می روم تا شاید خود را بازیابم....
گمشده ای که به امید یافتن أن زنده ام ....
و می دانم که هرگز أن را نخواهم یافت...!!!
اين روزا ا ي گلكم خيلي بهونه گير شدي
نكنه مي خواي بگي از من ديگه تو سير شدي
تو خودت خوب ميدوني كه من چقدر دوست دارم
اگه تنهام بزاري به خدا كم ميآرم
تو مثله نور اميدي توي زندگي من
كه اگه بري ميميره بعد تو اين روح و تن
مگه تو قول ندادي هميشه با من بموني
پس چرا من رو زمين و تو روي آسموني
گلكم دارو نداره من توئي
تو خودت اينو كه بهتر مي دوني
پر كشيده از نگات مهربـونـــــــي



از پشت پنجره ی اتاقم
از لا به لای درختی پیر
هر روز تو را می بینم که از در خانه ی من می گذری
هر روز تو را می بینم
با لبی خاموش و نگاهی گویا
با قدم هایی سنگین
و خیالی سبک بال
از در خانه ی من می گذری
هر روز تو را می بینم
بوی تو را دارد این خاک باران خورده و این درخت پیر
حضور تو تاییدی است بر تمام این زیبای ها
و غیبت تو پایانی است بر تمام خوبی ها
تنها در وسعت آسمان نگاهت ، پرنده را جرات پرواز هست
و باد را مجال زمزمه ای مانده
اگر آفتاب تند بودنت هر روز بر من نمی تابید
چه ملال انگیز بود تکرار این روز ها
و اگر ستاره ی روشن چشمت
در تاریکی شبم نمی درخشید
چه وحشت انگیز بود سایه های ترس و تردید
و اگر داس بلند دستت ، علف های بیهوده ی افکارم را نمی پیچید
چه غم انگیز بود سرود ممتد نا امیدی ، چه غم انگیز
اگر چشمه ی جوشان عشقت در دلم نمی جوشید
خزانی را که در دلم پشت سر گذاشته ام از یاد نمی بردم
و اگر شکوفه ی نگاهت در چشمم نمی شکفت
بهاری را که در پیش رو دارم ، نمی دیدم
حضو تو تاییدی است بر تمام زیبایی ها
و غیبت تو پایانی است بر تمام خوبی ها
من چه می کردم اگر تو نبودی
در کجای این دشت بزرگ ، پهن می کردم سفره ی دلم را
و در آغوش کدام نسیم ، رها می کردم اشک دل تنگیم را
و بر چمن زار کدام نگاه ، می دوختم چشم عاشقم را
من چه می کردم اگر تو نبودی...




