ببين از تو چه پنهون دلم هواتو کرده هواي صحبتهاي تو آشنا رو کرده
مي خواهم هزارويک شب بشينم پاي حرفات نگاهمو بدوزم به اون غنچه لبهات
ببين از تو چه پنهون قشنگم نازنينم نمي خوام نمي تونم که دوري تو ببينم
توي چشماي قشنگت يه آسمون ستارس تبسم رو اون لبات برام عمر دوبارس

دوباره خزون اومد نم نم بارون می
زنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیونتم
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره
خزونم داره میره نمونده برگی رو درختها
من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمی باره توی جاده پر
برفه
به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته .....



غم انگیزیش به خاطره دوری تو »

هرگاه دفتر
محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را
احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی
برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو :
یادت بخیر ...


تنهاييم عالمي داره..به خصوص وقتي که همه دورتن اما باز تو تنهايي...
چقد جالبه که ما آدما از همه کساي که درو و برمونن چشم اميدمون فقط به چند نفر يا شايدم يه نفره...
چند نفر(يا نفري)که بودنشون واسه ما مثل داشتن همه دنياست و نبودنشون پايان زندگي و همه آرزوها...
با اين وضع واقعا تنهايي يعني چي؟؟ به چي مگن تنهايي و به کي ميگن تنها؟؟؟
ما که هيچ کدوم تنها نيستيم و هميشه اطرافمون شلوغه اما هميشه تو دلمون تنهايم...
توي درونمون دنبال کي و چي هستيم که با وجود حضور خيلي ها باز احساس تنهايي ميکنيم؟؟
اين احساي گنگ تنها بودن از کجا مياد؟





