


O bahçeye layık bir bahçıvan olmak için,
Her bitkinin sürekli bakıma ihtiyaci olduğunu unutmayın._heart__heart_




Gördüğüm en güzel rüya senin olduğun,
Duyduğum en derin sevgisenin eserin,
Gördüğüm en güzel dünya senin gözlerin,
Ve kurduğum en güzel hayal sensin.






کوله بار سفر
بسته ام بار سفر
کوله بارم بر دوش
چمدانم در دست
نگهم خیره به راه.... قصد رفتن دارم
نگهی خیره به آینده ای در دوردستها
چه بگویم از این سفر؟
تنها توانم این گویم که دلم اینجاست اما...
هر چه خواهم نتوان کردن
احساسهاست که اگر جوشش کنند
شاید که توانند کاری کنند
می زنند نعره که برو، نمان اینجا
جایی نیست برایت
آینده ای نیست برایت
در این دیار می پوسی، می سوزی، می میری ...!!
آری! می توانم بروم
چون آزادم، نیست پایم در زنجیر
اما بی تفاوت نیستم بر این موهبت
این توانم گویم که چون گل باشی و عمرت مانندش نباشد
این توانم گویم که در برابر طوفانها ایستادگی کن
غم معنایی ندارد
جایی در دلها ندارد
دلی که ایمان دارد
غم با آن دل کاری ندارد
چرا پژمردگی؟
به یاد او باش که پژمردگان را حیاتی دوباره می بخشد
زیاد است سخنانی که به سخره می افتند
باور نمی شوند
گودال تاریک فراموشی سرنوشت شان خواهد شد
خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم ای دوست؟
بسته ام بار سفر
کوله بارم بردوش
چمدانم در دست
نگهت خیره به راه...قصد رفتن دارم...
تو خواهی گفت: " دست حق همراهت....خیر پیش"

مهربان ترین سلام
من هزار بار
جای دستهای آبی تو را
روی سطر سطر نامه بو کشیده ام
من هزار بار جمله های ارغوانی تو را
با نگاه روی آسمان نوشته ام
من که بارها
در جواب آن سلام سطر اولت
سلام گفته ام
نامه ات رسید
اگر چه مال من نبود
یک شماره اشتباه در پلاک
یک بغل امید زندگی برای من
پس نشسته ام به انتظار
کاش باز هم
در نوشتن پلاک
اشتباه کوچکی کنی
افسوس! ای که بار سفر بستی
کی می توانم از تو خبر گیرم؟
گفتی بمن که باز نخواهی گشت
اما چگونه دل ز تو بر گیرم؟
دیگر مرا امید نشاطی نیست
زین لحظه ها که از تو تهی ماندند
زین لحظه ها که روح مرا کشتند
و انکه مرا ز خویش برون راندند
گر شعر من شراره ی اتش بود
اکنون بغیر دود سیاهی نیست
گر زندگی گناه بزرگم بود
زین پس مرا امید گناهی نیست!

از کوچ پرستوها عقب مانده ام.
و اینک در سرمای زمستان
تنهای تنها،
برای بال شکسته ام اواز می خوانم.
اوازی که ان را حتی یکی از انسانها،
حتی یکی از انها نشنید
و اگر هم شنید درک نکرد.
تنها صدای از دور دست می اید.
صدای که اشناست صدای که مرا می طلبد.
نه، این نیز نوعی سراب است.
از صدای خیال نباید باور کرد.
باید بروم،
انکار در این کوچه خلوت،
جز من کس دیگری نیست .



